دادکان: با دیدن همایون خان شوکه شدم

دادکان درباره همایون بهزادی و فوت او می‌گوید: سال 1353 در اردوی تیم ملی بودیم که حسن نظری آمد و به من که در حال استراحت بودم، گفت محمد همایون خان آمده تو را ببیند؛ من که برایم همایون خان محبوب‌ترین و بهترین چهره فوتبال بود باورم نمی‌شد و فکر می‌کردم نظری شوخی می‌کند. اما بچه‌های دیگر هم آمدند و گفتند چرا نشسته‌ای بهزادی در محوطه اردو منتظر توست. من ناباورانه از پنجره اتاقم بیرون را دیدم و با حضور همایون خان به شدت غافلگیر شدم و به سمت حیاط دویدم. آنجا همایون خان به من گفت آمده‌ام تو را به پرسپولیس ببرم و ادامه داد ما در دفاع راست ابراهیم آشتیانی را داریم اما تو را برای آینده آماده می‌کنم تا اگر روزی آشتیانی نبود، از وجود تو استفاده کنم.

سال‌ها بعد در فدراسیون فوتبال وقتی او را به سمت رئیس کمیته پیشکسوتان منصوب کردم برایم از لحاظ ارزش و اعتبار همایون خان همان مرد بزرگ 30 سال قبل بود.

یادداشت حمیدرضا صدر برای همایون بهزادی

می توانم  مو به موی بعد از ظهری که کفش هایش را آویخت تعریف کنم. آن دوشنبه پاییزی را. ساعت پنج 26 آبان 1354 در امجدیه را. روزی که پرسپولیس برابر نفتیانیک باکو که کاپیتانش بانیشفسکی بود 2-1 شکست خورد و تک گل پرسپولیس را محمد زادمهر زد. او آن روز به پایان  24 سال تلاش بی وقفه اش در میدان رسیده بود. با 19 گل ملی...آن روز قرآنی برابرش گرفتند تا بوسه ای بر آن زند، دسته گلی به دستش دادند و قول چهل هزار تومان پاداش دادند. آن روز ممد بوقی و روبروی جایگاهی ها برایش سنگ تمام گذاشتند. آن روز آرزو کرد پسرش یازده ساله اش شاهین روزی روزگاری خاطره اش را در میدان زنده کند. آن روز برای ما پایان یک عصر بشمار می رفت. پایان یک دوران.


*همایون بهزادی برای ما بچه های ده دوازده ساله نیمه دهه 1340 آن بالای بالا قرار داشت. مهاجم رعنا، شاداب و خوش سیمایی که به نظر می رسید هرگز پیر نخواهد شد. پیش از آن که امجدیه نشین شویم نام او و حمید شیرزادگان را با صدای عطا بهمنش از رادیو می شنیدیم و به تصاویرشان در روزنامه ها و مجله ها خیره می شدیم. خیره می شدیم و تلاش می کردیم حرکات و ضربه های شان را در ذهن مان تصور کنیم. او اولین ستاره فوتبالی ایران با تعابیر جدید در دورانی بود که تلویزیون تدریجا خانه ایرانی ها را فتح می کرد و تعداد روزنامه و مجله ها بیشتر می شدند و بیشتر. عنوان "سرطلایی" را به او سنجاق کردند و بسان ستاره های سینما از او عکس گرفتند. همه اینها بهزادی را با همه رخدادهای فوتبالی عصر خود چه در میدان و چه بیرون آن گره زد. او هم بالا رفت و هم پایین. هم خندید و هم اشک ریخت. هم برنده شد و هم بازنده... نادیده گرفتنش در فوتبال پس از انقلاب زخمی بر او زد درمان نشدنی. نیشی  بر او زد بی مرهم. سال ها سپری شدند و او با صدایی که از فرط گرفتگی سینه و درد ریه هر سال خفه تر می شد حرف زد. گله کرد و شکوه. تمام نشدنی.

*همایون خان دریک  شب برفی در خرم آباد زاده شد، در  15 دی 1320. پدرش ارتشی بود و وقتی یک بار سرحال بود و پاسخ پرسش هایم را با حوصله می داد گفت از کولی کولی ترها زندگی کرده اند، از روستایی به روستای دیگر و از شهری به شهر دیگر. این که سرهنگ فرزانگان پسر خاله اش مدافع چپ تیم ملی بوده و امیر مسعود برومند پسر دایی اش. این که اگر برومند نبود احتمالا والیبالیست می شد یا در قلمرو دو میدانی باقی می ماند. می گفت نزدیکانش نهیب می زدند "همایون قلبت ضعیف است و برای فوتبال مناسب نیستی".


ولی فوتبال در قلبش جاری شد و او جلو رفت و جلو. اولین مربی اش فخری بود و بعد ابتهاج که ضربه زدن را یادش داد. سپس به عباس اکرامی رسید که او را در یکی از تیم های خردسال شاهین جای داد و اولین بار در آبان 1338 برابر کیان در ترکیب اصلی تیم جوان شده شاهین به میدان فرستاد. او را از پستی به پست دیگر جابجا کردند. پیراهن ها را از از شماره 2 تا شماره 11 بر تن کرد. هم مدافع راست بود و هم در خط میانی بازی کرد. سال  1339 در مسابقات قهرمانی کشوری در ساری در تیم قزوین به رهبری سروان اسدالهی هم درخشید. با شیرزادگان و اکبر دبیر سیاقی و همان سال برای نخستین بار با پیراهن سپید شاهین نخستین بار برابر تاج به میدان رفت. پشت سر جلالی پور، شیرزادگان و پرویز دهداری.
*تدریجا به شماره 10 - شماره ای که او را با آن به یاد سپردیم - نزدیک شد و با قد 76/1 متری اش در نوک حمله ایستاد. او و حمید شیرزادگان زوج طلایی را شکل دادند که بعدها هم نمونه ای در فوتبال ایران پیدا نکرد. گل سوم او به تاج طی پیروزی 4-3 در فروردین 1341 نمایش تمام عیاری از ترکیب طلایی شیرزادگان - دهداری - بهزادی بشمار می رفت. دهدار در دقیقه 20 پا به توپ شد و پس از یک دریبل توپ را به شیرزادگان داد و شیرزادگان توپ را برای بهزادی فرستاد و او با پای چپ دروازه منوچهر طیورچی را گشود که گل سوم شاهینی ها بشمار می رفت. او هفته بعد طی پیروزی 3-2 برابر شعاع در شرایطی که شاهین با دو گل عقب افتاده بود دو گل زد. برابر تیم آمریکایی ال استار شاهین یکی از چهار گل زد.
*بازی همایون خان را در بهار 1342 برای اولین بار از نزدیک دیدم. زمانی که فورتنا دوسلدورف در امجدیه برابر منتخب تهران به میدان رفت. ژرمن ها 4-2 پیروز شدند، ولی نمایش او دیدنی بود. گل اول شاهین را پرویز دهداری با دریافت توپ پس از ضربه سر او از میان آلمانی های قلدر زد. همایون خان سیزده دقیقه بعد از میان چندین بازیکن وول خورده در محوطه جریمه گل دوم تیمش را به ثمر رساند... اولین راهیابی تیم ملی فوتبال ایران به المپیک 1964 توکیو بدون درخشش او و شیرزداگان میسر نمی شد. او در دیدارهای مقدماتی دروازه هند در کلکته طی پیروزی 3-1 دو گل زد که گل تساوی بخش او روند بازی را تغییر داد. او در تهران طی پیروزی 3-0 پیروز هم یکی از گل ها را به ثمر رساند. ولی همین اولین جنجال پر سر و صدای بزرگ فوتبال ایران در راه بود و او یکی از نقش آفرینانش بشمار می رفت: شش بازیکن باشگاه شاهین که از همراهی با تیم ملی در سفری به شوروی سرباز زده بودند با محرومیت یک ساله روبرو شدند و راهی المپیک نشدند. او کنار حمید جاسمیان، مهراب شاهرخی، حمید برمکی، بیوک وطنخواه و حمید شیرزادگان نفر هفتم بشمار می رفت.

*سال 1347 فرا رسید و او مرد کلیدی دیدار نهایی جام آسیا شد.  با قهرمانی برابر اسرائیل در نبرد نهایی. جایی که با زانویی عمل شده و دردناک به میدان رفت و در حالی که تیم با یک گل عقب بود ضربه تساوی بخش را کنار فریبرز اسماعیلی به ثمر رساند تا پرویز قلیچ خانی گل دوم را زد و تاریخ ورزش ایران ورق بخورد. آن چه فصل نهایی زندگی ملی اش - برغم آن که فقط 27 سال داشت - هم بشمار می رفت. رایکف سکان تیم ملی را در دست می گرفت و او را انتخاب نمی کرد و پس از آن حسین کلانی، صفر ایرانپاک و غلامحسین مظلومی مردان اصلی نوک حملی می شدند.  


*ولی پایان روزگار شاهین  برای او به آغاز فصل درخشان دیگری رسید. او پس از انحلال شاهین ابتدا با پیراهن پیکان و سپس پرسپولیس نقش مهاجم کارکشته آلن راجرز را برعهده گرفت. سه گلی که همایون بهزادی در آستانه 32 سالگی اش به تاج / استقلال در شهریور 1352 در دیدار معروف شش تایی زد تاریخی بشمار می رفت. گل اولش را در دقیقه 50 زمانی که پرسپولیس دو گل به ثمر رسانده بود، زد که احتمالا بهترین گل بازی بشمار می رفت. توپ طی چند پاسکاری پی در پی بین پرسپولیسی ها به اسماعیل حاج رحیمی پور رسید و او توپ را سانتر کرد و کاپیتان بهزادی آن جا بود: روی خط محوطه جریمه تا با شلیک سرضربی توپ را سمت راست دروازه منصور رشیدی جای دهد. او در دقایق پایانی دو گل دیگر  به سنگربان بزرگ آبی پوش ها زد، به ناصر حجازی. آن چه آخرین پرده بزرگ زندگی ورزشی اش بشمار می رفت. کمی بعدتر در اردیبهشت 1353با برکناری راجرز روی نیمکت رهبری تیم هم نشست ترکیب بازیکن / مربی را پیدا کرد و یک سال بعد  کناره گیری کرد و عنوان سرپرست پرسپولیس را کنار رضا وطنخواه به عنوان مربی گرفت. آن چه که تناسبی با تصویری که از او در ذهن داشتیم نداشت.

*دلتنگی های همایون خان در سال های پس از انقلاب آن قدر عمیق بودند که او را از خاطره های ورزشی اش - و همین طور خاطره های همه ما -  دور کردند و دورتر. او هرگز در باره پرواز های چند متری اش در هوا حرف نزد، هیچ وقت تعداد گل هایش را نشمرد، جزئیات قهرمانی اش در آسیا را توصیف نکرد و سه گلش برابر تاج / استقلال را به رخ نکشید. دیدار با او طی همه این سال ها با درد دل آغاز می شد و با درد دل هم به پایان می رسید. به نظر می رسید همه چیز برایش بدل شده به سقوط از یک پرتگاه با حرکت آهسته... حالا در این بعد از ظهر زمستانی نکبتی از پشت این پنجره کوچک که برف آن سویش را در هوایی ده درجه زیر صفر سپید کرده نگاهی به بیرون می اندازم و زمزمه می کنم "راحت شدی همایون خان، راحت شدی... ممنون برای همه خاطره های شیرین. وداع طولانی ات سرانجام تمام شد، تمام".

داستان سرطلایی و رازهای پنهان پرسپولیس/ نسل نجیب یکی یکی پر می کشند

داستان سرطلایی و رازهای پنهان پرسپولیس/ نسل نجیب یکی یکی پر می کشند

گلزن دربی، برنده اسکار فوتبال است. اگر در سینما، 95 درصد بزرگان بیش از یک بار فرصت بردن جایزه آن هم بعد از قدم زدن روی فرش قرمز را به دست نمی آورند در فوتبال هم از مارادونا گرفته تا وین رونی، هر بزرگی به صرف بزرگ بودن موفق به جلوه نمایی تمام و کمال در اسکار فوتبال نمی شود.

در فوتبالی با گذشته با محبت و اکنون پرخیانت و بی عاطفه اش، فرش قرمز و اسکار فوتبال، همین دربی بزرگ پایتخت بوده و هست؛ با هر نوع کیفیتی. از این مراسم باشکوه 90 و چند دقیقه ای چند افسانه باقی مانده. در روزگاری که سینماهای ما، فیلم های اسطوره جایزه بردن در اسکار را نشان می دادند، افسانه« اسکار بر» فوتبال، روزی از روزها بی حضور حتی یک دوربین متولد شد.

تنها اکیپ فیلمبرداری صدا و سیما در سال 1352 به سالن برگزاری روز آخر مسابقات کشتی آزاد قهرمانی جهان رفته بود اما اتفاق اصلی در اولین دربی تاریخ ورزشگاه آزادی کنونی رخ داد؛ جایی که همایون بهزادی پرسپولیسی مقابل استقلال هت تریک کرد.

بعدها همان مختصر تصاویر به نمایش درآمده دربی شماره 12 در روز 16 شهریور 1352 هم تقلبی خوانده شد. سرطلایی پرسپولیس کاری کرده بود که رویاپردازترین عاشقان فوتبال هم جرات تصورش را ندارند.

وقتی او و نسل نجیب دهه 50 رفتند، وقتی هر شنبه صبح کیهان ورزشی و دنیای فوتبال اوایل دهه 70 را ورق می زدیم، بهزادی برایمان یک اسطوره بود؛ چیزی در حد قهرمانان همه فیلم های تخیلی.شخصی شبیه مبارزان ژاپنی. رازبرتری یک نفره مبارزان قهرمان ژاپنی و کره ای بر یک لشکر به اندازه کار بهزادی در دربی رازآلود و دست نیافتنی به نظر می رسید. هنوز چند نفر از ستاره های واقعا بزرگ در دربی های سطح اول اروپا آرزوی هت تریک در دربی را دارند؟

بهزادی ورای این «قهرمان بازی» در دربی، انسان محجوبی شناخته می شد. در روزهایی که پاها بیش از دست ها و کلمات در زمین کاربرد داشت، او هرگز تا آخر عمرش هم عدد 3 را به رقیب نشان نداد. بهزادی برای تبدیل شدن به قهرمان ملی، خوش سلیقگی به خرج داد و نقش آفرین زیباترین و خوشحال ترین روز ورزشگاه امجدیه شد.

گل اول فینال معروف جام ملت های آسیا مقابل رژیم صهیونیستی را به ثمر رساند و بعد از گل قلیچ خانی، یکی از آن هایی شد که طبق گفته فوتبالیست های آن دوره، سوار بر شانه مردم به خانه رسید. راقم اولین هت تریک در دربی و زننده یکی از گل های تنها 3 قهرمانی ایران در جام ملت های آسیا! دلربای اسکار فوتبال ایرانی به همتایان سینمایی اش طعنه ‎ ‎زد و زمین فوتبال را جایی برای طنازی خود انتخاب کرد، نه پرده نقره ای را. چه اینکه جادوییش در دنیای واقعی تر فوتبال، بیش از همه بزک های سینمایی به دل می نشست.

مردی که به خاطر اصرار مادر و امتحان فرزندش با از دست دادن حضور در بازی های آسیایی، 3 سال اولین بازی ملی خود را به تاخیر انداخت، پای ارزش هایش ایستاد و در روزهای بازیگر شدن عزیز اصلی مرحوم در اوج شهرت ناشی از هت تریک در دربی، پیشنهاد بازی در فیلم سینمایی را رد کرد. او می گفت من بازیگر فوتبال هستم و به همین دلیل شناخته می شوم. پس چرا باید در رشته دیگری فعالیت کنم؟ خوش به حال خودش و افکارش.

حالا او رفته و هنوز دست یک ایرانی به دستاوردش نرسیده. هت تریک در دربی هم اگر بوده، توسط یک گمنام خارجی رقم خورده. گویا، خدای فوتبال دلش هت تریک دیگر در دربی می خواست اما چون دوست نداشت همایون سرطلایی از منحصر به فرد بودن خارج شود، یک چهره گمنام را برای برآوردن آررزویش انتخاب کرد!

بهزادی سر طلایی، اولین زننده 4 گل در 4 بازی ملی متوالی ایران، این تحصیل کرده نجیب و بی سر و صدا در دوران بازنشستگی، اگر در عصرحاضر بازی می کرد، احتمالا خبر آب خوردنش هم از سوی رسانه ها به روزرسانی می شد اما خوشبختانه شانس این را داشت که در عصری دیگر مطابق میلش زندگی کند و به جای گول زدن، گل بزند، و شاید به همین دلیل بود که AFC در ایام پیری، نام بهزادی را در تالار مشاهیر کنفدراسیون آسیا جای داد و سرطلایی فوتبال ایران را مورد تقدیر قرار داد.

بهزادی از بنیانگذاران اصلی باشگاه پرسپولیس بود که در درد و دل های دوستانه همواره ناگفته های بسیاری از این تیم سرخ پوش داشت و خیلی ها را بیان نکرد تا رازهای این تیم با سرطلایی فوتبال ایران به خاک سپرده شود.

کریمی: امیدوارم مراسمی در شان بهزادی برگزار شود/ دل جامعه فوتبال شکست

کاپیتان پیشین پرسپولیس گفت: امیدوارم قدر پیشکسوتان را بدانیم و تا زمانی که زنده هستند خوشحال شان کنیم.

علی کریمی که امروز در مراسم ترحیم رضا احدی حضور یافته بود درباره وی عنوان کرد: درگذشت رضا احدی یکی از اتفاقات تلخ فوتبال ما بود. او برای این فوتبال زحمت کشید و حیف بود که به این زودی ها از جمع ما برود. آقا رضا فوتبالیست توانمندی بود که خودم علاقه زیادی به بازی اش داشته ام. او همیشه محجوب و دوست داشتنی بود. به همه استقلالی ها، به جامعه ورزش بابت این اتفاق تسلیت می گویم و فقط می توانم از خدا برای خانواده اش صبر بخواهم.

وی درباره درگذشت همایون بهزادی گفت: همایون بهزادی یکی از اسطوره های بزرگ فوتبال ایران بود. سرطلایی لقب این مرد بزرگ بود که برای فوتبال ایران و پرسپولیس زحمت کشید. فوت او کام ما را تلخ تر کرد.و این موضوع بسیار ناراحت کننده و غم انگیز است که یکی دیگر از پیشکسوت ها و اسطوره های فوتبال ایران دیگر حضور ندارند. همایون خان پیشکسوتی محبوب، بزرگ ، مهربان و خوش قلب بود و همواره به من لطف زیادی داشت. وقتی این خبر را شنیدم بسیار ناراحت شدم. به خانواده بهزادی تسلیت گفته و امیدوارم خداوند بزرگ به آنها صبر داده تا بتوانند این مصیبت را تحمل کنند.با اتفاقات اخیر،دل جامعه فوتبال شکست.

کریمی در پایان گفت: امیدوارم قدر پیشکسوتان را بدانیم و تا زمانی که زنده هستند خوشحال شان کنیم. این اتفاقات باعث می شود قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم. امیدوارم مراسم تشییع پیکر همایون خان در شأن نام بزرگ او انجام شود.

پیوس: صحبت های بهزادی برای ما درس بود

 پیشکسوت پرسپولیس گفت: هنگامی که قهرمان، ورزشکار یا پیشکسوتی را ازدست می دهیم تازه دنبال کارش می افتیم.

فرشاد پیوس در گفت وگویی درباره درگذشت همایون بهزادی اظهار داشت: بهزادی یکی از اسطوره های فوتبال پرسپولیس بود و هرگاه و به مناسبتی برای ما صحبت می کرد سخنانش برای ما درس بود و ما از صحبت های ایشان درس های خوبی را فرا گرفته ایم. متاسفانه همیشه در فرهنگ ما اینگونه بوده است زمانی که کسی زنده است قدرش را نمی دانیم و نمی توانیم از او استفاده کنیم.

وی افزود: هنگامی که قهرمان، ورزشکار یا پیشکسوتی را ازدست می دهیم تازه دنبال کارش می افتیم اما زمانی که زنده است کسی از او احوالی نمی پرسد و از وجود و تجربه او بهره نمی برد. به خاطر اینکه در فوتبال ما هیچ چیز جای خودش نیست.

بهزادی: فقط می توانم بگویم روزگار خوبی نیست/ هنوز عشق در دل مردم نمرده است

مهاجم اسبق تیم ملی گفت: محبوبیت بیش از حد برایم دردسر ساز شد.

یکی از آخرین مصاحبه های مفصل با همایون بهزادی را با هم می خوانیم. ذکر این نکته ضروری است که بهزادی در آن زمان از مصاحبه کننده خواست که دو نکته را در مصاحبه استفاده نکند. یکی این که 40 روز در زندان هم بند تیمسار جهانبانی بود و دیگر آن که به خاطر زندانی شدن از دانشگاه اخراج شد. با هم باقی مطالب این مصاحبه را دوباره مرور می کنیم.

 همایون بهزادی سرطلایی فوتبال ایران از آن دست پیشکسوتانی است که حرف های شنیدی زیادی دارد. شاید جوانان این نسل، ایشان را فراموش کرده باشند ولی قدیمی ها او را به خوبی می شناسند. همان کسی که استقلالی ها را در دربی معروف سال 52 نقره داغ کرد. وی از حضورش در تیم شاهین و مربیگری کوتاهش در پرسپولیس گفت تا مسایل پیش آمده در اوایل انقلاب که باعث ترمزی در زندگی ورزشی و شخصی ایشان شد.

شما در اواخر سال 1353 مدت کوتاهی سرمربی پرسپولیس شدید، دلیلش را توضیح می دهید که چرا مدت مربیگری شما آنقدر کوتاه بود و چرا پس از چند دیدار برکنار شدید؟
سر جریان دوپینگ که زمان آقای آتابای بود یکسری مسایلی پیش آمد که به من گفتند این صحبتت را پس بگیر. از بازیکنان استقلال در آن دیدار تست دوپینگ گرفتند. من معتقد بودم چندین بازیکن حریف دوپینگ کردند. چون تیم ملی 15 روز دیگر پس از دربی، بازی های مهمی پیش رو داشت و تیم باید برای بازی هی المپیک مونترال آماده می شد و اگر ثابت می شد آن وقت به تیم ملی ضربه می خورد. من هم به خاطر منافع ملی قبول کردم ولی اعلام کردم پس از این دیگر سرمربی پرسپولیس نمی مانم، جوان بودم و احساساتی و آن تصمیم را در آن زمان گرفتم.

دلیل خودداری شما و 5 بازیکن دیگر شاهین از حضور در تیم ملی چه بود؟ همان شش شاهینی معروف و انصراف شان از حضور در اردوی روسیه در زمان مربیگری حسین فکری.
تیم می خواست به شوری راهی شود و ما شش بازیکن معتقد بودیم که تمام اعزامی ها باید از تیم ملی باشند و غریبه وارد اردو نشوند و در واقع پارتی بازی نشود. به هرحال گذشته و زیاد خوشایند نیست درباره آن موضوع صحبت کنم. ما شش بازیکن را به  مدت یک سال از حضور در مسابقات ورزشی محروم کردند که از آن شش بازیکن محروم شاهرخی و مرحوم شیرزادگان و مرحوم دهداری فوت شده اند.

در مورد آخرین بازی شاهین با تهران جوان در ورزشگاه امجدیه در تیرماه سال 46 که باعث درگیری بازیکنان و عوامل درون زمین و سرانجام منجربه انحلال شاهین شد توضیح می دهید؟
بین دو نیمه من با دبیر فدراسیون فوتبال سر بازیکن تیم تهران جوان درگیر شدم برای اینکه بازیکن مورد نظر تهران جوان حق حضور در این دیدار را نداشت و محروم بود ولی برای این تیم پارتی بازی کردند و بازی به درگیری و جنجال کشید بازیکنانی در فدراسیون فوتبال حضور داشتند که نفوذ زیادی داشتند! ولی خب من دوست ندارم سر مسایل حاشیه ای سرزبان بیفتم.

جعفر کاشانی اعتقاد دارد که این درگیری و انحلال شاهین از قبل برنامه ریزی شده بود، شما تایید می کنید؟

بله. من هم تایید می کنم. چنین برنامه ریزی ای وجود داشت البته جعفر آن زمان در شاهین بازی نمی کرد ولی من تایید می کنم که دنبال بهانه بودند که در باشگاه را برای همیشه ببندند. علت محرومیت باشگاه شاهین هم همین محبوبیت بیش از اندازه اش بود. شاهین یک ایدئولوژی در فوتبال ایران پیاده  کرد و هیچوقت دیگر تکرار نمی شود حداقل خوبی این باشگاه این بود که روی درس و سواد و تحصیلات تاکید ویژه ای داشت و این مورد و اقعا شعار نبود همین نکته باعث شد که اکثر بچه های آن دوران تحصیل کرده هستند از من و جعفر کاشانی بگیر تا مهندس  کلانی و سایرین شما به واسطه این که من عضو باشگاه شاهین بودم و رنگ عوض نکردم با من مصاحبه کردی چون من دقیقا به خاطر همین موضوع مشهور و محبوب شدم.

چرا مردم آن حمایت فوق العاده را پس از انحلال شاهین از تیم شهباز نکردند؟

چون مردم فقط تیم شاهین را می خواستند نه تیم دیگری همراه با نام دیگری را. شاهین چندین پر دارد: بانک ملی و پرسپولیس، آن زمان دستور دادند بازیکنان شاهین فقط در یک تیم جمع نشوند. در تیم های مختلف جمع شوند. مرحوم عبده توانست اجازه ما را برای حضور در باشگاه پرسپولیس بگیرد که ما با نام پرسپولیس در زمین مسابقه حاضر شویم. یک سال به پیکان رفتیم و دوباره به پرسپولیس برگشتیم که من و کاشانی و کلانی و هادی طاووسی و محروم گنجاپور و داریوش مصطفوی و ... پرسپولیس را درست کردیم.

در مورد تیمسار خسروانی و شایعاتی مبنی بر دخالت ایشان در تعیین نتایج بازی ها و تبانی با داورها نظرتان چیست؟
تیمسار خسروانی هیچ دخالتی در تعیین نتیجه مسابقات و خریدن داور و..نداشت. البته من چیزی را که با چشم خودم نبینم، نمی توانم در موردش نظر بدهم. تیمسار خسروانی هم به نوبه خودش برای این ورزش و فوتبال زحمت کشیده و باشگاه تاج را دوست داشت.

اوایل انقلاب یک سری شعارهای خاصی در قبال فوتبالی ها داده می شد. شاید دلیل آن محبوبیت بیش از اندازه این رشته وزشی نزد مردم بود. یکی از شعارها این بود که می گفتند:«ما سرطلایی ها و پاطلایی ها را نمی خواهیم.» چرا چنین جوی به وجود آمد؟
از این حرف ها خب زیاده زده شد. حالا آن عده کجا هستند؟ سرطلایی که الان اینجاست آنها ولی کجا هستند؟! این اسم را که من برای خودم انتخاب نکردم. ممدبوقی ها برای من انتخاب کردند هرچه می کشم از لقب «سرطلایی» است. می گفتنددوران سرطلایی ها و پاطلایی ها تمام شده پاطلایی که فوت شد. سرطلایی هم که اینجاست ولی کنار گود نشسته پس چرا این فوتبال درست نشد؟

دلیل این شعار چه بود؟
نمی دانم. از خودشان بپرسید چرا این شعارها را می دادند. محبوبت بیش از حد یکی از عوامل سردادن چنین شعارهایی بود. در هر صورت این اتفاق افتاد و هیجان طوری بود که حساب کتاب نداشت. من هم در پاسخ به کسانی که چنین شعارها و داستان هایی را درست کردند گفتم اکثر گل های ملی را امثال من و شیرزادگان زدیم. حالا چه شد که ما آدم بد شدیم؟ من که قبل از انقلاب فوتبال را کنار گذاشته بودم. نمی دانم هرکسی چنین صحبتی کرده خودش هم جواب خداوند را در آن دنیا خواهد داد. باز آن زمان فقط سر طلایی و پاطلایی بود ولی الان چنان القابی درست ک ردند برای بازیکنان که آدم اصلا باورش نمی شود.

بعد از انقلاب چرا از شما به عنوان کسی که می تواند به تنهایی تماشاگر به استادیوم بیاوریم و آدم محبوبی است استفاده نکردند؟ به طور مثال از فرانتس بکن باوئر به عنوان رییس افتخاری باشگاه بایرن استفاده می کنند و هر بازی ایشان به استادیوم آلیانز می اید.
نمی دانم این را باید از خودشان بپرسید. اوایل انقلاب برای من یک اتفاقی افتاد. من مدتی در بند بودم و البته پس از مدتی همه چیز روشن شد و آزاد شدم. مسوولان ورزش اجازه نمی دادند من تا چند سال وارد استادیوم شوم من کارمند نخست وزیری بودم. دقیق تر بخواهم برایشان بگویم. اینطور بنویسید که من از ارباب جمعی نخست وزیری بودم. برای همین برخورد مناسبی هم با من در آن شرایط داشتند. آقای بادپا لطف و محبت کردند و آمدند خانه ما و مرا بردند! اتفاقا آن روز ما در خانه برای شهدای کشور روضه خوانی داشتیم . رسم و نذر هر ماه ما بود که این روضه خوانی باید انجام شود.

آقای بادپا شما را دستگیر کردند؟
بله ایشان به همراه پنج نفر دیگر وارد خانه من شدند، به دلیل برگزاری روضه خوانی در منزل باز بود و اینها وارد خانه من شدند.

سمت و مسوولیت آقای بادپا در آن دوران چه بود؟
ایشان بوکسور تیم ملی بودند...

چرا تحصیلات تان را ادامه ندادید؟
داشتم فوق لیسانس ادبیات را می گرفتم که آن داستان ها پیش آمد و نتوانستم ادامه تحصیل بدهم.

شما با سید احمد آقای خمینی هم بازی بودید؟
اول از همه باید بگویم که وقتی مریض بودم حسن آقا به من زنگ می زد. حالم را پرسید. وقتی بیهوش بودم زنگ زده بود به بیمارستان و می خواست با من حرف بزند. شبی که میلان آمد، خود او شخصا ماشین فرستاد دنبال من تا در مراسم هتل اوین باشم. او خودش در مراسم بود و همیشه از این که یادم هست، بسیار خوشحالم. سیداحمدآقا خمینی هم همراه کاظم رحیمی از قم به تمرین شاهین می آمدند. تمرینش را می کرد. زمین شماره 3 ورزشگاه آزادی بود. احمدآقا خیلی محکم بازی می کرد. شوتزن بود و اگر ادامه می داد بازیکن خوبی می شد. او همیشه به من محبت داشت.

و صحبت پایانی شما...؟
در پردیس بومهن و یکی از خانه های مسکن مهر زندگی می کنم. بعد از اینکه مدتی به خاطر افسردگی و بیماری ریوی در بیمارستان بستری بودم، صاحب خانه ام گفت که باید بلند شوی. من هم مجبور شدم خانه را تخلیه کنم و در حال حاضر در پردیس زندگی می کنم. فقط مانده ام اگر دوباره حالم بد شود، از اینجا به بیمارستان می رسم یا نه؟ دوبار مرگ را به چشمم دیده ام و فکر کنم این دفعه واقعا بروم. بروم پیش ناصر حجازی و خیلی از دوستانم. نیازی به پول هیچکس ندارم. زندگی ام می گذرد. گله زیاد است ولی نمی توان نوشت. فقط می توانم بگویم روزگار خوبی نیست. اما هنوز وقتی مردم را می بینم که به من کمک می کنند، امیدوار می شوم. واقعا به دعای مردم نیاز دارم و امیدوارم دوباره سلامتیم را به دست بیاورم. می گویم هنوز عشق در دل مردم نمرده است.